صخرههای اخلمد به تو میبالند؛ ای گردوی زراندود خاطرات ما
- شناسه خبر: 51527
- تاریخ و زمان ارسال: ۶ دی ۱۴۰۴ ساعت ۱۲:۳۴
- منبع: کلام تازه
- نویسنده: کلام تازه - احمد فیاض

سید هادی عزیز…گاهی فکر میکنم هنوز آنجایی؛پشت همان میزهای قدیمی معاونت سیاسی،در قرارگاه ثامن الائمه(ع) و لشکر 5 نصرسرت پایین،خودکار در دست،و «رُژان» دارد آرام جلو میرود…با همان وسواسی که فقط تو داشتی.
آن روزها کنار هم بودیمو هیچوقت فکر نمیکردم سالها بعد،من بمانم ودر مسیر روزنامهنگاریِ امروز،و در چناران برای تو بنویسم؛برای کسی که رفتاما هیچوقت از زندگیِ من نرفت.
تو از موصل برگشتی،از بند یک،از سالهایی که «اسارت» فقط یک کلمه نبود.برگشتی و رنجت را پنهان نکردی؛نشستی و نوشتی.شلاقهای بیدرد را نوشتی تا درد فراموش نشود،قهرچزابه را نوشتی تا حماسه بینام نماند،و «رُژان» رابا همان دقت و سکوتی که خودت داشتی.
تو جزو اولینها بودی؛وقتی ادبیات دفاع مقدس هنوز برای خیلیهافقط شعار بود،تو زندگیاش کرده بودی.در خراسان،راهی را باز کردی که خیلیها بعد از تو جرأت قدم گذاشتن در آن را پیدا کردند.بعد هم رفتی…ساده، بیادعا،تا سامرا،برای دفاع،برای همان باوری که همیشه در نوشتههایت جاری بود.هر بار به اخلمد میآیم اول چشمم دنبال تو میگردد.
عکست که به من میرسدناخواسته میایستم،سلام میدهم و احوالت را میپرسم انگار که جواب میدهی.اینجا، کنار شهدای اخلمد،تو فقط یک نام روی سنگ نیستی؛تو خاطرهای زندهای،مثل همان گردوی زر اندود که مزهاش تا سالها زیر دندان میماند.
سید هادی…تو نوشتن را زندگی کردی و زندگی را آنقدر صادقانه نوشتی که رفتنت هم به شکل یک جمله ناتمام شدکه هیچکس دلش نمیآید نقطه بگذارد آخرش.
من هنوز هستم…مینویسم…و هر بار که قلم میلرزدمیدانم جایی آن طرف،تو داری نگاه میکنی.












