
صخرههای اخلمد به تو میبالند؛ ای گردوی زراندود خاطرات ما
سید هادی عزیز…گاهی فکر میکنم هنوز آنجایی؛پشت همان میزهای قدیمی معاونت سیاسی،در قرارگاه ثامن الائمه(ع) و لشکر 5 نصرسرت پایین،خودکار در دست،و «رُژان» دارد آرام جلو میرود…با همان وسواسی که فقط تو داشتی. آن روزها کنار هم بودیمو هیچوقت فکر نمیکردم سالها بعد،من بمانم ودر مسیر روزنامهنگاریِ امروز،و در چناران برای تو بنویسم؛برای کسی که رفتاما هیچوقت از زندگیِ من نرفت. تو از موصل برگشتی،از بند یک،از سالهایی که «اسارت» فقط یک کلمه نبود.برگشتی و رنجت را پنهان نکردی؛نشستی و نوشتی.شلاقهای بیدرد را نوشتی تا درد فراموش نشود،قهرچزابه را نوشتی تا حماسه بینام نماند،و «رُژان» رابا همان دقت و سکوتی...






