روایت کارگاه قدیمی مرحوم اوستا علیآقا، سماورساز و چراغساز در چناران
- شناسه خبر: 51552
- تاریخ و زمان ارسال: ۷ دی ۱۴۰۴ ساعت ۱۹:۵۳
- منبع: کلام تازه
- نویسنده: کلام تازه - احمد فیاض

کارگاه کوچک مرحوم اوستا علیآقا، دیگر تنها محل جوش و لحیم و صدای چکش نیست؛ این مکان، روایت زندگی نسلی است که در سایهی صداقت و تلاش، مفهوم اصیل «کار» را معنا کردند. در گذر دههها، سماورها، چراغها و ابزارهای کهنه این کارگاه، فراتر از اشیاء، حامل بخشی از حافظهی فرهنگی چناران شدهاند؛ حافظهای از روزگاری که روابط انسانی بر پایه اعتماد، امانتداری و انصاف استوار بود. در جامعه امروز، که شتاب صنعت و تکنولوژی بسیاری از سنتها را خاموش کرده است، چنین مشاغل بومی و اصیل، بهسان چراغی فروزان، یادآور روح واقعی تلاش و قناعتاند. صدای چکش اوستا هاشم باوندی در امتداد صدای پدرش، گویی ندای تداوم است؛ استمرار هنر، نه در ساخت فلز، بلکه در حفظ حرمت نانِ حلال و ارزش انسانیت. چناران با وجود چنین چهرههایی، هنوز در اعماق خود قلبی زنده دارد؛ قلبی که با هر جوش کوچک و هر بخار سماور، خاطرهی سالیان و هویت مردمانش را زنده نگاه میدارد.
در ژرفای کارگاه کهنه و بیهمتای مرحوم اوستا علیآقا سماورساز و چراغساز، بوی دلانگیز فلزهای داغ برنج و مس، همچون نسیمی از خاطرات دیرین چنارانیها در میان انبوه سماورهای رنگورفته و چراغهای نفتی و ذغالی بهطرزی شاعرانه در هم تنیده است.
تصویر گرانبهای مرحوم اوستا علیآقا که بر دیوار پوسیده و رنگرفتهی کارگاه آویخته، فراتر از یک قاب ساده است؛ پیوندی ناگسستنی است میان مادر (همسر گرامی استاد) و پسر کوچک خانواده با آن استاد بزرگ، که سالها پیش به دلیل بیماری دست از کار کشید و به دیار باقی شتافت. هر سپیدهدم، پس از نام خدا و توکل بر او، این قاب عکس روحبخش، جان تازهای به کارگاه میدهد؛ همان مغازهی قدیمی در انتهای خیابان مصطفی خمینی چناران، پیش از دیوار پارک ملت، که هنوز گرمای نسلهای گذشته در آن جریان دارد. مادر، چون ریشهای استوار از چنار، گرمای یاد گذشته را در دل خود زنده نگاه میدارد و پسر، در نگاهش آمیختهای از امید و دلتنگی، صدای مالش فلزات را با خاطرات پدر در میآمیزد. اینجا، سماورها و چراغها؛ تنها محصول نیستند؛ حکایتها و دلتنگیهای سالیان نیز در نقش و طرح فلزها جان میگیرند. فضای اجتماعی چناران هنوز با یاد و نام این خانوادهی هنرمند نفس میکشد. هنگامی که آفتاب عصرگاهی پاییزی پشت قلههای اخلمد فرو مینشیند و سرمای شبانه بر شهر میوزد، گرمای درون کارگاه بیش از همیشه جانفزا میشود. بوی چای زعفرانی که با شعلهی سماوری قدیمی دم میکشد، حالوهوای آن را به پناهگاهی از مهر و صمیمیت بدل کرده است. هاشم آقا، تنها پسر و ادامهدهندهی راه پدر، در میان انبوه سماورها سرگرم کار است. اگر نگاه دقیق نباشد، شاید در میان فلزهای درخشان و قفسههای قدیمی گم شود. دقایقی بعد، مریم قربانی ــ همسر مرحوم اوستا علیآقا ــ وارد میشود. پسرش؛ هاشم با احترام اشاره میکند و میگوید: «اصل کاری رسید!»
مادر، لبخند بر لب و وقار بر چهره، روی صندلی چوبی رنگرفتهای که سالها همسرش بر آن مینشسته، جای میگیرد و روایت زندگی و هنر همسرش را از آغاز بازمیگوید: «اهل روستای قل قوچان چنارانم. سال ۱۳۵۰ با مرحوم علیآقا ازدواج کردم. آن زمان قل قوچان بیشتر از سی تا چهل خانوار نداشت. شوهرم در آغاز، کار را بهصورت سیار انجام میداد؛ با دوچرخهای از نوع آمبر 28 و جعبهی ابزار کوچکی که بر ترک دوچرخه بسته بود، برای تعمیر سماور و چراغ به روستاهای اطراف میرفت. پیش از آن، مدتی دوچرخهساز بود و مغازهای در روستای سرک داشت. چون کار آنچنان نمیچرخید، به قل قوچان آمد و کارگاه کوچکی سرِ حیاط ساخت.»

خانم قربانی با اشاره به تعدادی چراغ قدیمی و لامپهای زمانرفته ادامه میدهد:
«آن روزگار، عهد چراغهای والور، گردسوز، علاالدین و فانوس بود. برق که نبود! خانهای پیدا نمیشد که یکی از این چراغها در آن نباشد. چراغ توری حکم شمعدان عروس و دامادهای امروز را داشت و بهعنوان هدیهی عروسی میبردند. آن موقعها، سماور هنوز چندان رواج نداشت و حاجآقا بیشتر به تعمیر انواع چراغها و بخاریهای نفتی میپرداخت.»
در پاسخ به پرسشی دربارهی دستمزدهای آن زمان میگوید:
«یادم هست پایان هر روز کاری، چیزی حدود ۲۵۰ ریال میگرفت. پول خرد آن روزها بیشتر دوزاری و پنجزاری و یکتومنی بود. با همان درآمد ساده، تا روستاهای دورتر مثل فریزی، خیج، آبقد، اخلمد، سرک، شیخکانلو و گلمکان میرفت. گاهی کارش طول میکشید و یکی دو شب در روستا میماند.»
هاشم آقا به میان سخن میآید و با اشاره لبخندآمیز به گوشهای از کارگاه میگوید:
«دوچرخهی هامبر ۲۸ هنوز هم هست، همون که باهاش تا گلمکان میرفت. بعدها، وقتی اوضاع کمی بهتر شد، موتورسیکلتی یاماها ۸۰ خرید و آن وقت شبها به خانه برمیگشت. با موتور تا حکیمآباد و مقصودآباد هم میرفت.»
آنگاه سخن به یاد بازارهای قدیمی چناران میرسد، جایی که روزگاری صدای چکش و بوی قلع تازه، گرمای معاش دهها استادکار را در خود نهان داشت و امروز تنها بازماندگانی چون هاشم آقا، مشعل آن روزهای زرین را در کارگاههای کوچک اما پرخاطره زنده نگه داشتهاند.
خانم قربانی در پاسخ به پرسشی درباره همصنفیهای مرحوم همسرش در چناران میگوید:
«در حوزه کار و حرفهی علیآقا، چند استاد بودند. از جمله آقای دکتر(مشهور به دکتر) که اول بازارچه مغازه داشت، تقی آقا مسگر و قدیمیتر از همه، آقا رضا، که مغازه سماورسازی و چراغسازی داشت. اینها مربوط به سال ۱۳۶۵ است که ما به چناران آمدیم. البته گاهی هم تعمیرکار سیاری از قوچان میآمد.»
وقتی از او با تعجب پرسیده میشود: «از قوچان تا اینجا؟!» پاسخ میدهد:
«بله! پیرمردی بود. از اخلاق و معرفت آن نسل قدیم همین را بگویم که همسرم وقتی برای کار به دهنه اخلمد میرفت، گاهی زود برمیگشت. وقتی علت را پرسیدم، گفت: همان پیرمرد قوچانی آمده بود، از آنسر دنیا خودش را رسانده؛ بگذار یکیدو روز آنجا کار کند، لقمه نانی ببرد برای زن و بچهاش. مردانگی و برکت نان در همین بود. آن زمان سماور کمتر بود و بیشترشان نفتی بودند.»
در همین هنگام، مشتری خانمی با سماوری در دست وارد میشود. سماور را برای بازدید فنی به دست اوستا هاشم میدهد و با نگرانی میگوید: «چکه میکند و انگار سوراخ دارد.»

هاشم آقا پس از بررسی اجمالی میگوید:
«جنسش آلومینیومی است. باید آبش کنم تا نشتی پیدا شود، ولی لحیم نمیشود؛ اگر هم بکوبم رنگش میریزد. بهتر است با چسب دوقلو ترمیم شود، خودتان هم میتوانید انجامش دهید، محکمتر میشود.»
زن با تردید میپرسد: «چسب ایرادی ندارد؟ درون سماور است!»
اوستا با آرامش پاسخ میدهد:
«یک بار سماور را با آب پر کرده، و بجوشانید، بعد خالی کنید. دیگر مشکلی ندارد، حرارت هم آسیبی به چسب نمیزند.»
خانم قربانی که از کنار نظارهگر گفتوگوست، تأیید میکند و با لبخند میگوید: «فقط چسب دوقلو!»
سکوت کوتاهی فضا را پر میکند. سپس اوستا هاشم، که حالا اندکی از کار دست کشیده، رشتهی سخن را در دست میگیرد و خاطرهای از آغاز بازگشت خود به کارگاه پدر را بازمیگوید:
«از بچگی در مغازه پدر بودم؛ میان صدای چکش و جرقههای جوش، بزرگ شدم. اما هیچوقت تصور نمیکردم روزی ادامهدهندهی راهش باشم. سال ۹۷ از شرکت خمیرمایه رضوی بازنشسته شدم. یک روز، اتفاقی به کارگاه پدر سر زدم. آن زمان مرحوم پدرم بهدلیل دیابت و کهولتسن، دیگر رمقی برای کار نداشت؛ حدودا هفتاد ساله بود.»
او ادامه میدهد: «همان موقع مشتری وارد شد و اجاق گازی برای تعمیر آورد. پدرم گفت نمیرسد، نمیتواند، و مشتری ناامیدانه خواست برود. با تعجب گفتم: چرا تعمیرش نمیکنی؟ گفت همین چند سماور که روزی تعمیر میکنم، خرج من و مادرت را میدهد، دیگر توان کار سنگینتر ندارم.»
هاشم آقا در اینجا مکثی میکند؛ نگاهش در میان شعاعهای نور کارگاه گم میشود و سپس آرامتر میگوید:
«خیلی دلم گرفت. صدای پدر و خستگی در چهرهاش اذیتم کرد. گفتم: بگیر بابا، خودم درستش میکنم. پدر با تعجب نگاهم کرد و پرسید: تو بلدی؟! نمیدانست فنیکارم. سالها در کارخانه خمیرمایه در قسمت دیگ بخار، کارم همه تعمیرات مکانیکی و جوشکاری بود. گفتم: آره بابا، بلدم.»
او با لبخندی شیرین و اندکی حزن ادامه میدهد: «مشتری را صدا کردم، اجاق را گرفتم و تعمیرش کردم. پدرم همانطور که نشسته بود، نگاه میکرد. وقتی اجاق را روشن کرد و دید کار میکند، فقط لبخند زد… همان لبخند، انگیزه تمام این سالها برای من شد. از آن روز، مغازه را دوباره روشن نگه داشتم. انگار پدر هنوز همینجا کار میکند؛ فقط صدایش در دل من مانده است.»
اوستا هاشم در ادامه روایتش با نگاهی آرام میگوید: «آن ماجرای اجاق گاز در واقع اولین دستمزد من در مغازه پدر بود. پدر بلافاصله پرسید: اجرت چقدر میشود؟ گفتم نمیدانم، تا حالا که دم مغازه کار نکردهام. گفت؛ ببین چقدر وقت گذاشتی، به همان اندازه مبلغی بگو. مردد بودم. خودش گفت: حدود پنجاه هزار تومان! با تعجب گفتم: پنجاه هزار تومان؟ زیاد نیست؟ خندید و گفت: این همه کار فنی کردی، ابزار زدی، وقت گذاشتی، همین میارزد. هنوز هم باورم نمیشد مشتری چنین مبلغی بپردازد. اما چند ساعت بعد، مرد برگشت و با آرامش و لبخند، همان مبلغ را پرداخت کرد و تشکر هم گفت. برایم لحظهای شگفتانگیز بود.»

با خندهای آمیخته به بغض ادامه میدهد: «پدرم رسمش این بود که هرکس در مغازه کار میکرد، دستمزدش را خودش میگرفت. همان پنجاه هزار تومان را کف دستم گذاشت. برای من که حقوق کارگری میگرفتم، مبلغ چشمگیری بود. با خودم گفتم این همه سال در مغازههای دیگر کار کردم، اما هیچوقت به مغازه خودمان فکر نکردم!»
وقتی پرسیده میشود که آیا همان روز تصمیمش را گرفت، میگوید: «دقیقاً! فردای آن روز دوباره گذرم به مغازه افتاد. باز هم مشتری اجاقی برای تعمیر آورد. نگاه من و بابا به هم افتاد و فقط با اشاره سر گفتم: من انجام میدهم! کار کمی سنگینتر بود، شیر گاز را هم تعویض کردم. پدر گفت این یکی ۱۵۰ هزار تومان میارزد. مشتری هم راضی رفت و پدر با لبخند مرا نگاه کرد. همانجا تصمیم گرفتم بمانم. صبح روز بعد رفتم و به پدر گفتم: بابا جان، میخواهم یاد بگیرم تا چراغ مغازهات خاموش نشود!»
اشک در چشمانش حلقه میزند. اوستا هاشم آرام و لرزان ادامه میدهد:
«پدرم از خوشحالی وصفناپذیر بود. همینجا، روی همان صندلی قدیمی نشست و با شگفتی پرسید: واقعاً میخواهی یاد بگیری و بمانی؟! همیشه آرزو داشت کسی از پسران چراغ کارگاه را روشن نگه دارد. از آن روز، هر مشتری که میآمد، با غرور میگفت: “اوستای آینده شما، هاشم است.” از میان چهار برادر، قرعه به نام من افتاد. استعداد هم داشتم. ظرف پنجـشش ماه هنر تنورهسازی و آببندی را که اوج کار سماورسازی است، فرا گرفتم. یادم هست وقتی اولین تنوره را نصب کردم، پدرم از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید. بعدها که حرفهایتر شدم، گاهی حتی از او پیشی گرفتم و بینمان کلکلهای شیرینی درمیگرفت که کداممان تنوره را تمیزتر میبندد!»
با گذر نگاه از میان انبوه سماورهای قدیمی، میپرسم: «این سماورها و چراغها هنوز مشتری دارند؟»
هاشم آقا پاسخ میدهد: «بله، زیاد. هنوز جاهایی هست که نه گاز دارند، نه برق. مثل باغها، دامداریها و خانههای قدیمی. مردم هنوز از چراغ نفتی، گردسوز، پریموس، فانوس، زنبوری و والور استفاده میکنند. همهشان نیاز به تعمیر پیدا میکنند. همین است که کار هنوز ادامه دارد.»
نگاهها به سوی خانم قربانی برمیگردد. از او میپرسم قدمت این مغازه به چه سالی بازمیگردد؟
او پاسخ میدهد: «سال ۵۷ به چناران آمدیم. همین زمین و خانه را با حدود ۲۸ هزار و ۵۰۰ تومان خریدیم، ۲۵۰ متر بود. کمکم با همین پیشه و زحمت، ساخت و ساز کردیم. تا سال ۶۴ شوهرم هنوز سیار کار میکرد. بعد از آن، با اصرار من همین مغازه را بنا کرد تا دیگر کمتر به سفر برود. البته باز هم دوسه روز در هفته، برای مشتریهای قدیمیاش به اطراف میرفت. تا اینکه یک روز بیموتور برگشت. گفت در مسیر اخلمد پلیس موتور را گرفته. طبیعی هم بود؛ نه گواهینامه داشت و نه پلاک. همان شد که دیگر پی موتور نرفتیم. بچهها موتورسیکلتهای نوتر ۱۲۵ خریدند، اما من نگران بودم. تند میرفتند، میترسیدم. همانجا اصرار کردم: دیگر سیار نروی!»
خانم قربانی سری تکان میدهد و به گوشهای از مغازه اشاره میکند، جایی که ابزارهای کهنه اما براق کنار هم چیده شدهاند. لبخند محوی بر لب دارد و میگوید: «اینها همه یادگاری است از مرحوم علیآقا؛ چکشها، قالبها، متهها و دوچرخهای که با آن روزی تا گلمکان میرفت. هیچکدام را دور نریختهایم، چون هرکدامشان مهری از دستان او را دارند…»
خانم قربانی در حالی که به گوشهای از کارگاه اشاره میکند، میگوید:
«جعبه ابزار ترکِ دوچرخه و موتورش هنوز همانجاست! روزهایی بود که نه گاز بود و نه وسایل برقی. او با پریموس فشنگی نفتی و تلمبهای کار میکرد تا هویه را برای لحیمکاری گرم کند. گاهی هم، یواشکی و دور از چشم من، به کار سیار میرفت. رفتهرفته که خودروها بیشتر شدند، مردم از روستاهای اطراف هم خودشان به مغازه میآمدند و کار رشد کرد.»
در پاسخ به درخواست توصیف چناران سال ۵۷، چهرهاش در مه خاطره غرق میشود و میگوید: «آن وقتها، پارک ملت هنوز در حال ساخت بود. جلوی مغازه، جوی بزرگ آبی از شاخههای رود آبقد میگذشت. حتی در حیاط خانهمان، آب روان داشتیم که تا همین ده سال پیش جاری بود. توی این کوچه چهار خانواده بیشتر نبودیم؛ خانه آقای مرادی نماینده سابق، خانه ایرجی، خانه شیرمحمد قهوهخانهدار و ما. کمی پایینتر هم باغ ادبی بود؛ پر از درختهای میوه.»

با لبخندی صمیمی در جواب پرسش دربارهی خستگی از زندگی در میان سماورها و چراغها میگوید: «نهتنها خسته نمیشوم، بلکه هنوز عاشق این فضا هستم. کنار هاشم میآیم، نگاه میکنم و تجربی عیبیابی میکنم؛ بهویژه در سماورهای نفتی و چراغهای قدیمی. گاهی هم توصیهای میکنم، مثلاً میگویم این قطعه را اینطور تعویض کن. سماورهای قدیمی هنوز بعد از پنجاه سال کار میکنند؛ برخلاف جنسهای امروز که زود خراب میشوند.»
با اشاره به سماوری که بر دیوار آویخته است، میپرسم: «این یکی بنظر مدتهاست اینجاست. چرا تحویل داده نشده؟»
میگوید: «به نکته خوبی اشاره کردید! بعضی از این سماورها سالهاست که در انتظار تحویل صاحبشان ماندهاند. از مرحوم همسرم درس امانتداری آموختیم. یکبار مشتریای پس از هفت سال برای سماورش برگشت؛ با تعجب پرسید هنوز داریش؟ و مرحوم علیآقا گفت: چرا که نه، همانجا روی همان طاقچه است!»
او ادامه میدهد:«حتی اگر قیمتها چند برابر میشد، ما همان مبلغ درجشده روی برگه قدیمی را میگرفتیم. زمان حج همسرم، از شش ماه پیش با موتور میرفت و دنبال صاحبان لوازم میگشت تا چیزی نزدش نماند. یادم هست یک روز برفی و سرد گفت هاشم را صدا کن، برویم وسایل مردم را بدهیم. گفتم هوا خراب است، صبر کن. گفت نه، نمیخواهم وقتی میروم، حقی از کسی بر گردنم بماند. همان روز راه افتادیم و تمام آن وسایل را تحویل دادیم. همیشه میگفت: بدهکار خلق خدا نباش، که در خانه آخرت آسوده باشی.»
در پایان گفتوگو، صدایش آرام میشود و نگاهی پرمهر به عکس شوهرش میاندازد: «مرحوم علیآقا مثل همه قدیمیها، در زندگی زناشویی زبانزد بود. پنجاه سال باهم زندگی کردیم، اما حتی یکبار هم از او دلگیر نشدم. هیچگاه “تو” نگفت، همیشه “شما” صدایم میزد. تا آخرین روزهای عمرش در بیمارستان امام رضا(ع) فقط دلش میخواست من کنارش باشم. بچهها نمیگذاشتند، اما گاهی یواشکی در میرفتم. وقتی میفهمید، لبخند میزد و میگفت کار خوبی کردی که رفتی. همیشه سفارش میکرد مراقب مادرتان باشید. زندگیمان ساده بود، اما پر از برکت و صفا.»
صدای چکش هاشم آقا در پسزمینه، آهنگی از تداوم است؛ آهنگی که در دل همین کوچهی قدیمی، در کنار جوی خشکیده رود آبقد، هنوز زنده است و به نام همه اوستاهایی میتپد که چراغ هنر و صداقت را در چناران روشن نگه داشتهاند.












